متن خبر



قوانين آزاردهنده بعثي‌ها براي جلوگيري از خواندن نماز جماعت
خاطرات اسارت در كنار همه سختي ها و عذاب‌هايش براي آزادگان ما شيريني خودش را هم دارد. لحظاتي كه دور از خانواده و در سرزميني غريب سپري شد اما شاهنامه اي بود كه آخرش خوش درآمد.


تاریخ : 1393/4/21 13:17:0
تعداد بازدید : 1836 نفر
نسخه چاپی: print

آنچه مي خوانيد بخشي از خاطرات آزاده اسماعيل حاجي بيگي است: گفتن اذان و خواندن دعا ممنوع بود، ولي ما گوش نمي كرديم. يكي اذان مي گفت و ديگران تكرار مي كردند و روحيه مي گرفتند.

واي از زماني كه عراقي ها مؤذن را مي شناختند، آن وقت دق و دلي همه را روي سر آن بيچاره خالي مي كردند. البته ما هم مواظب بوديم و نگهبان مي گذاشتيم. بچه ها مخفيانه دعا را زير پتو مي خواندند.

عراقي ها وقتي ديدند حريف عبادت بچه ها نمي شوند، به بهانه هاي مختلف در نماز اسرا دخالت مي كردند. يك روز آمدند گفتند حالا كه مي خواهيد نماز بخوانيد اول اينكه روي مُهر سجده نكنيد و دوم اينكه وقت نماز خواندن تعدادتان از دو نفر بيشتر نشود، يعني نماز جماعت ممنوع. راه خبيثانه ديگري كه براي جلوگيري از خواندن نماز انجام مي دادند اين بود كه چوب هايي را آغشته به نجاست مي كردند و آن را به لباس اسرا مي ماليدند.

 ماه مبارك رمضان و روزه گرفتن خودش داستان جداگانه اي دارد. روزه گرفتن ممنوع بود و كسي حق نداشت براي خوردن سحري بلند شود. اگر هم بلند مي شد چيزي براي خوردن نداشت، چون همان مقدار غذاي كمي كه يك وعده مي دادند، خوراك افطار هم نمي شد تا چه رسد به سحري.

 با اين وجود بچه ها از ايمان شان مدد مي‌گرفتند و مظلومانه، در حالي كه رمقي نداشتند روز را به افطار مي رساندند. گاهي مي‌ديدي يك اسير نيمه هاي شب سر از زير پتو بيرون مي‌كرد، مقداري آب را مخفيانه سر مي‌كشيد، تا ثواب خوردن سحري را برده باشد.

 باز با همان شكم هاي خالي، زمزمه نماز شب و دعاي سحر از زير پتوها شنيده مي شد. عراقي ها از عزاداري و نوحه خواني هم جلوگيري مي‌كردند، ولي ما به اين حماقت آنها نيز بي توجه بوديم. هم عزاداري مي كرديم و هم كتك مي خورديم. اين عمل آنان، آتش عشق ما را نسبت به مولايمان حسين(ع) شعله ورتر مي ساخت و تشكيلات مان را منسجم تر.





به خبر امتیاز بدهید:
امتیاز : rating




  نظرات