متن خبر

روايتي از زندگي سرلشكر شهيد ابراهيم ثابت:

فرمانده اي كه مي ماند، سربازاني كه مرخصي مي رفتند/ زيباترين نامه دنيا
هنوز از بيان شرح حال زندگي ام با ابراهيم كم مي آورم. در اين 23 سال زندگي، سي و دو بار خانه مان را به دليل ماموريت هايي كه داشت، عوض كرديم. ديگر شده بوديم خانه به دوش.


تاریخ : 1393/2/1 12:55:0
تعداد بازدید : 1127 نفر
نسخه چاپی: print

بيست و هشت سال از شهادت مردي كه پاي حرف خود قاطعانه ايستاد و جامه عمل به آن پوشاند تا زيردستانش طريق جانبازي در راه حفظ آب و خاك را به ديده بنگرند، مي گذرد. پاي صحبت هاي همسر امير سرلشكر ابراهيم ثابت فرمانده 28 لشكر كردستان مي نشينيم تا گوش جان بسپاريم به روايت حرفي كه به عمل رسيد.


زيارت خانه خدا را نمي خواهم

همسر سرلشكر شهيد ابراهيم ثابت در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد مي گويد: ابراهيم، اسفندماه سال 1315 در خرم آباد تنكابن ديده به جهان گشود. اهل علم آموزي بود و پس از گرفتن ديپلم، وارد دانشكده افسري شد و پس از فارغ التحصيلي به شيراز منتقل شد. دوره عالي نظامي را در شيراز به پايان برد. از همان روزهاي اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان شهادت(بيش از پنج سال) بي وفقه با دشمن جنگيد. و فقط گاهي پس از چند ماه، يك هفته به مرخصي مي آمد. مي گفتم نرو مگر آنجا نقل و نبات پخش مي كنند. مي گفت من كه فرمانده ام اگر خلاف كنم، چطور مي توانم ايراد زير دستانم را بگيرم؟ مملكت و دين در خطر است بايد بروم. آنقدر دفاع از كشور برايش مهم بود كه وقتي شرايط سفر به مكه مكرمه را براي او مهيا كردند نپذيرفت؛ با اينكه آرزوي زيارت خانه خدا را داشت؛ گفت اينجا واجب تر است.

23 سال زندگي كرديم، 32 نقل مكان كرديم

شهرام، آليس، آزيتا و محمد حاصل 23 سال و چهار ماه زندگي عاشقانه ما بودند كه اگر درياها مركب شوند و درختان كاغذ و قلم، هنوز از بيان شرح حال زندگي ام با ابراهيم كم مي آورم. در اين بيست و سه سال زندگي با ابراهيم، سي و دو بار خانه مان را به دليل ماموريت هايي كه داشت، عوض كرديم. شيراز، اهواز، تهران، شاهرود، منطقه نفت سفيد، بيرجند و ... ديگر شده بوديم خانه به دوش.

فرمانده اي كه مي ماند، سربازاني كه مرخصي مي رفتند

همسر سرلشكر شهيد ابراهيم ثابت عنوان مي كند: نزديك سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عيد نمي توانم به خانه بيايم و در كنار شما باشم. اصرار كردم. گفت خانم عزيزم اينجا خيلي از سربازها هستند كه تازه ازدواج كردند و دل خوشي و اميدشان به اين است شب عيد كنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است كه با هم زندگي كرديم و مي توانيم صبر كنيم. بگذار من به جاي سربازان در پادگان بمانم. به مناسبت هاي خانوادگي اهميت زيادي مي داد. جبهه و جنگ هم باعث نمي شد اين روزها از يادش برود و با فرستادن نامه و هديه خود را در شادي من و بچه ها شريك و سهيم مي كرد. اگر هم امكان فرستادن هديه برايش فراهم نبود، قول خريدش را در نامه به بچه ها مي داد.

تافته اي جدا بافته...

خانم جوكار مي گويد: او تنها همسر نبود، يك دوست و همراه و تافته اي جدا بافته بود. از خودگذشتگي، تعهد به كار، همسر و فرزند، ادب، وقت شناسي و نظم وانضباط، از او يك معلم اخلاق ساخته بود. اخلاق و ادبش مثال زدني بود. يادم مي آيد آنقدر مبادي آداب و ماخوذ به حيا بود كه هنگام خداحافظي از پدر و مادرم، عقب عقب از خانه بيرون مي رفت و به آنها پشت نمي كرد. عواطف نابي داشت. بسيار دلسوز و مهربان بود. با اينكه چندين سال باهم زندگي كرده بوديم اما همچنان صميميت و عشق بين ما، حرف اول را مي زد. هنوز هم با گذشت زمان غم از دست دادن او برايم تازه است و اين داغ هرگز سرد نمي شود. بچه هايش را هم عاشقانه دوست داشت و نامه هايي سرشار از عشق و محبت براي من و آنها مي فرستاد.

زيباترين نامه دنيا

همسر فرمانده لشكر 28 كردستان يكي از نامه هاي شهيد خطاب به دخترش را به مناسبت فرارسيدن سال نو برايمان مي خواند:

دخترم آزيتا جان!

قشنگ نازنين، نازنينم تو را از صميم قلب مي بوسم. اكنون كه سرماي سرد زمستان با تمام زشت و زيباييش خاموش مي شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شكوفا شدن نوعروسان است كه تو نيز زيباترين! عمر جواني را در اين گلزار باغ پا مي گذاري. صداي قشنگ تو را در اين لحظات كه پايانگر شب سيه است، با كشيدن قلم روي كاغذ مي شنوم. چقدر زيبا صدايت را مي شنوم. مي گويد پدر- بابا شاد باش، مسرور باش كه دخترت با تمام وجود و قوا در سال جديد درس هايش را مي خواند و نمره ممتاز را دريافت مي كند. من هم حرف هاي تو را با جان مي خرم و با دقت گوش كردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سين ننشسته ام، عكسم را در كنار سفره قرار بده تا شريك خوشي هايت باشم. هديه ناقابلم را بپذير و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا مي سپارم.

قربان تو پدرت21/12/60


پاهايي كه به بند كشيده مي شد

خانم جوكار به ياد خاطره اي از مهرباني هاي بيكران همسر مي افتد و شروع به بازگويي آن مي كند: هوا در اهواز بسيار گرم بود. شب ها پشت بام مي خوابيديم. بند قنداق را برمي داشت و يك سر آن را به پاي خود مي بست و سر ديگرش را به پاي كودك مان كه نكند از اين پهلو به آن پهلو شود و با غلطيدن از پشت بام بيفتد. صبح هم كه مي خواست برود پادگان، بند را از پاي خود باز مي كرد و به پاي من مي بست.

يادگارهايي قيمتي

خانم جوكار ادامه مي دهد: نه تنها آزيتا بلكه هر سه فرزند ديگرم به خواسته پدرشان جامه عمل پوشاندند و با كوشش و تحصيل، هر يك داراي جايگاه مناسبي در عرصه علمي براي خود پيدا كردند. شهرام فرزند ارشدم (متولد شهريور ماه سال 42) پس از اخذ مدرك دكترا در رشته دندانپزشكي از دانشگاه شهيد بهشتي، سال 1373 براي تكميل تخصص خود به آمريكا مهاجرت كرد و هم اكنون در مطبش در ويرجينيا (ايالتي در شمال شرقي آمريكا) مشغول به مداواي بيماران است.

آليس فرزند ديگرم (متولد اسفند سال 44) با سفر به انگلستان، مدرك كارشناسي ارشد در رشته پزشكي را از Aberdeen University گرفت و در حال حاضر مشغول به تدريس در مراكز عالي آموزشي و علمي است. آليس موسس انجمن زيست شناسي استان فارس، عضو گروه زيست شناسي سازمان آموزش و پرورش اين استان و عضو گروه زيست شناسي ناحيه دو شيراز است.

سال 88 به عنوان نخبه شاهد در فارس انتخاب شد و سال گذشته توانست عضو برتر رشته ژنتيك در كشور شود. دختر ديگرم آزيتا (متولد سال 47) تحصيلات خود را در رشته پزشكي در دانشگاه تهران به پايان رساند و آخرين فرزندم محمد (متولد سال 62)، هم اكنون دانشجوي كارشناسي ارشد مديريت بازرگاني است.

سربازاني كه يتيم شدند

خانم جوكار اضافه مي كند: در مورد شخصيت همسرم هرگز اغراق نمي كنم. وقتي به شهادت رسيد، سربازانش گريه مي كردند و مي گفتند ما يتيم شديم. محبوبيت خاصي داشت. مديريت و فضايل ويژه اخلاقي، از او شخصيتي كم نظير ساخته بود. كمتر كسي را شبيه به او ديدم و هنوز باور نمي كنم او از ميان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگي در شناساندن و معرفي اين افراد كه از نظر اخلاقي و وطن پرستي نمونه و قهرمان بودند، كوتاهي مي كنند. اين شهدا مي توانند به عنوان الگوهايي مناسب در زندگي جوانان تعريف شوند؛ الگوهايي كه در همين نزديكي هستند.

حرفي كه تا پاي عمل رسيد

پاي صحبت از ماجراي شهادت سرلشكر كه به ميان مي آيد، خانم جوكار حال دگرگوني پيدا مي كند؛ گويي همين چند روز پيش با همسر براي هميشه وداع كرده. بغض گلو راه چشمانش را در پيش مي گيرد و با چشماني هاله بسته از اشك مي گويد: آخرين بار شب عروسي دخترم بود ابراهيم را ديدم. آنقدر متعهد بود كه به اندازه گرفتن يك عكس يادگاري در جشن عروسي ماند و رفت.

فرمانده لشكر 28 كردستان فكري كرده بود و براي اينكه مهمات راحت تر به رزمندگان برسد، جاده اي به طول دويست متر از منطقه قوچ سلطان به مريوان احداث كرده بود. دائم سركشي مي كرد تا هر چه سريعتر و به شيوه اي اصولي جاده به بهره برداري برسد.

سي و يكم فروردين ماه سال 65 بود. مي خواست دوباره براي بازديد جاده عازم منطقه شود. همان موقع يكي از افسرهاي پست مهندسي براي گرفتن مرخصي تماس گرفته بود و اصرار داشت سرلشكر موافقت كند. اما ايشان قبول نمي كند و مي گويد پس از بازديد جاده موافقت خواهم كرد. بالاخره راهي مي شوند. دو پيچ از جاده را پشت سر مي گذارند؛ به پيچ سوم كه مي رسند، متوجه مي شوند سنگ هاي بزرگي وسط جاده گذاشته شده كه جيپ نمي تواند عبور كند. ماشين مي ايستد. راننده و افسر پست مهندسي پياده مي شوند. ناگهان كومله ها با صورتي نقاب كشيده سرو كله شان پيدا مي شود و مي گويند تسليم شويد. آن دو نفر تسليم مي شوند اما همسرم اينجا حرفي را كه هميشه به زيردستانش مي زد به پاي عمل كشاند: نظامي كسي است كه تن به اسارت ندهد .

دو طرف شروع به تير اندازي مي كنند. ماشين جيپ ديگر شبيه به آبكش شده بود. ديگر تيري در تفنگ نمانده بود. اما هنوز دست از مبارزه نمي كشيد و تسليم نمي شد. جنازه اش را كه آوردند، گلوله اي در سمت چپ شقيقه، گلوله اي در دست چپش نشسته بود و چانه اش بوسيله قنداق تفنگ، له شده بود. سالها مي گذرد و من هنوز رفتنش را باور نمي كنم.



منبع: سايت نويد شاهد





به خبر امتیاز بدهید:
امتیاز : rating




  نظرات