متن خبر

گفت‌وگو با همسر خلبان شهيد «حميدرضا سهيليان»:

خلباناني كه به نجاري علاقه داشتند/ به سهيليان مي‌گفتند: خلبان بي‌باك
همسر خلبان شهيد «حميدرضا سهيليان» مي‌گويد: شهيد كشوري و شهيد سهيليان به نجاري علاقه داشتند؛ وقتي اين دو خلبان وسيله چوبي مي‌ساختند يكديگر را دعوت به ديدن كار هنريشان مي‌كردند.


تاریخ : 1392/10/9 14:36:0
تعداد بازدید : 1747 نفر
نسخه چاپی: print

21 روز از جنگ تحميلي رژيم بعث عراق عليه ايران مي‌گذشت؛ لحظه‌هاي سرنوشت‌ساز رقم مي‌خورد، «شيرودي» در حال سينه زدن در مراسم عزاداري بود، «كشوري» زير تيغ جراحي و «سهيليان» در حال پرواز و اوج گرفتن؛ او اوج گرفت و پيكر سوخته‌اش بر زمين نشست. در پاسداشت مقام سرلشكر خلبان شهيد «حميدرضا سهيليان» به گفت‌وگو با همسر وي «سوسن رجبيان» نشستيم.

* قبل از انقلاب هم حجاب داشتم

متولد 1337 تهران هستم؛ پدرم كارمند وزارت بهداري بود؛ بنده از 9 سالگي به تكاليف ديني توجه داشتم؛ با اينكه در دوران رژيم پهلوي، پوشش نامناسب در جامعه بود، تلاش مي‌كردم كه بدحجاب نباشم؛ با حجاب ناقصي كه داشتم، به شدت احساس گناه ‌كردم و با هدايت خداوند، پوشش كاملي گرفتم؛ البته اين پوشش با چادر نبود.

حميدرضا هم دومين فرزند خانواده بود. 3 برادر و 3 خواهر داشت. او در خانواده مذهبي رشد كرده بود. وقتي حميدرضا در كلاس ششم متوسطه درس مي‌خواند، از نعمت پدر محروم شد؛ او در قبال خانواده احساس مسئوليت مي‌كرد. بعد از گرفتن ديپلم، وارد دانشكده افسري شد و دوره خلباني را پشت سر گذاشت.

* تنها شرطم براي ازدواج

خواهرم با يك خلبان كه دوست شهيد سهيليان بود، ازدواج كرده بود؛ بعد از مدتي حميدرضا هم مرا از شوهر خواهرم خواستگاري كرد؛ يكي از ملاك‌هاي بنده براي ازدواج اين بود كه فرد مورد نظر حتماً به نماز توجه داشته باشد؛ شوهر خواهرم در رابطه با شهيد سهيليان گفت: «آدم خوبي است، با خدا و نمازخوان است».

بنده كلاس يازدهم بودم كه حميدرضا با خانواده به خواستگاريم آمدند؛ شرط ازدواج ما در مباحث اعتقادي بود؛ سال 55 نامزد شديم؛ من درسم را براي گرفتن ديپلم ادامه دادم؛ آن دوران در تهران بوديم و شهيد سهيليان هم در پايگاه هوانيروز كرمانشاه بود و موقعيتي كه پيدا مي‌كرد به تهران مي‌آمد و به ما سر مي‌زد.

در آن دوران براي آموزش زبان انگليسي به آموزشگاه شكوه در انقلاب مي‌رفتم؛ حميدرضا با موتور مي‌آمد دنبالم و باهم به تجريش مي‌رفتيم؛ آن موقع تجريش، تجريش بود؛ نه به اين شلوغي؛ باهم باقلا مي‌خورديم و در خيابان‌ها مي‌گشتيم و به خانه مي‌آمديم.

* خيابان شهيد سهيليان

اسم خيابان محل زندگي شهيد سهيليان در نارمك «شيرمرد» بود؛ او با شوخي مي‌گفت: «اين خيابان را به اسم ما چند برادر گذاشتند، شيرمرد!». بعد از شهادت حميدرضا، اسم آن خيابان را شهيد سهيليان تغيير دادند.

* اولين ديدار با خانواده شهيد كشوري

دوران نامزدي خيلي شيريني داشتيم؛ منزل خواهرم در كرمانشاه بود؛ يك بار حميدرضا اجازه مرا از پدرم گرفت و باهم به كرمانشاه رفتيم؛ در آنجا با خانواده خواهرم بيرون مي‌رفتيم؛ براي اولين بار هم با خانواده شهيد كشوري در كرمانشاه ديدار كرديم.


* روز به يادماندني از ماهيگيري شهيد كشوري و سهيليان

در دوره نامزدي كه به كرمانشاه رفته بوديم، به همراه خانواده شهيد كشوري به تفريح مي‌رفتيم؛ آن موقع شهيد كشوري فرزند داشت؛ شهيد سهيليان و كشوري علاقه به ماهيگيري داشتند؛ هر دفعه كه به ماهيگيري مي‌رفتند، كلي ماهي مي‌گرفتند؛ يك‌بار كه باهم براي تفريح رفته بوديم، آنها هر چقدر تلاش كردند نتوانستند ماهي بگيرند؛ براي اينكه اطرافيان فكر نكنند اينها ماهيگيري بلد نيستند، تورهايشان را پر از سنگ كرده و با خنده به طرف ما ‌آمدند؛ بعد از گذشت سال‌ها يك وقت‌هايي با همسر شهيد كشوري اين خاطره را يادآوري مي‌كنيم و مي‌خنديم.

* خلباناني كه به نجاري علاقه داشتند

من و حميدرضا در آبان سال 56 ازدواج كرديم؛ مهريه‌ام 124 هزار تومان بود؛ هنوز خانه‌هاي سازماني آماده نبود؛ در محلي كه 5 كيلومتر مانده به پادگان هوانيروز كرمانشاه مستقر شديم و منزل ما در طبقه همكف بود؛ مادرم مقداري از وسايل جهيزيه را خريد، مقداري را هم پول داد و رفتيم در كرمانشاه تخت و كمد، اجاق گاز و يخچال و ... خريديم.

در كرمانشاه با خانواده شهيد كشوري رفت و آمد داشتيم؛ شهيد كشوري و شهيد سهيليان به نجاري علاقه داشتند؛ مثلاً سهيليان ميز چرخ خياطي و ميز ناهارخوري درست كرده بود؛ يادم است براي دور ميز ناهارخوري او زوار مي‌زد و من هم اتو مي‌كشيدم. مدتي هم كه بايد چند تكه وسايل چوبي مي‌ساختيم، او در ماه مبارك رمضان صبح‌ سر كار مي‌رفت، بعد از ظهر به خانه مي‌آمد و در تراس نجاري مي‌كرد. وقتي اين دو خلبان وسيله چوبي مي‌ساختند يكديگر را دعوت به ديدن كار هنريشان مي‌كردند.

* پخش اعلاميه در مسجد

قبل از پيروزي انقلاب اسلامي حميدرضا و شهيد كشوري خارج از پادگان براي پخش اعلاميه‌ها به مساجد مي‌رفتند؛ در نماز جماعات حضور پيدا مي‌كردند و زماني كه مردم به سجده مي‌رفتند، شهيد كشوري و سهيليان اعلاميه‌هاي امام(ره) را در مسجد و بين مردم پخش مي‌كردند. خانوادگي در راهپيمايي‌ شركت مي‌كرديم.

زماني هم كه امام خميني(ره) در 12 بهمن 57 وارد ايران شدند، با حميدرضا در تهران بوديم؛ همسرم به شدت بيمار بود؛ تب بالايي داشت؛ بعداً از تلويزيون حضور امام(ره) در تهران را ديديم.

* چرا به سهيليان مي‌گفتند: خلبان بي‌باك

شهيد سهيليان مأموريت‌هاي زيادي رفته بود؛ در يكي از مأموريت‌ها طي حمله دشمن تركشي به «باك» هلي‌كوپتر حميدرضا اصابت مي‌كند و بنزين آن تخليه مي‌شود؛ او با توكل به خدا هلي‌كوپتر را به سلامت به پادگان مي‌رساند؛ همرزمانش از اين كار متعجب مي‌شوند و بعد از آن به او مي‌گفتند: «خلبان بي‌باك».

بي‌باك بودن دو معني داشت يك جسور بودن و ديگر اينكه او با «باك» خالي از بنزين هلي‌كوپتر را هدايت كرده بود. اين خاطره را دوستان بعد از شهادت حميدرضا براي ما بازگو مي‌كردند.

يك بار هم طي مأموريتي گلوله‌اي به شيشه هلي‌كوپتر اصابت مي‌كند و از بالاي سر حميدرضا مي‌گذرد؛ او بعد از اين جريان مي‌گفت: «لياقت نداشتم شهيد شوم، بايد آن تير به پيشاني من مي‌خورد».

* به شهيد سهيليان وابسته بودم

حميدرضا خيلي خانواده دوست بود؛ 5 ـ 4 ماه بعد از ازدواج باردار شدم؛ در آن دوران خيلي انار مي‌خوردم و او هر طور بود، براي من اين ميوه را تهيه مي‌كرد؛ بعد از اينكه دخترمان «هانيه» به دنيا آمد، همسرم مي‌خواست تكه طلا براي من هديه بخرد كه گفتم نمي‌خواهم، وسيله‌اي براي منزل بگير؛ او هم رفت يك يخچال فريزر گرفت.

با اينكه شهيد سهيليان در پايگاه هوانيروز كارش سنگين بود اما وقتي به منزل مي‌آمد، دخترمان روي دستش بود و با او بازي مي‌كرد؛ هر وقت‌ هم كه مهمان داشتيم مرا كمك مي‌كرد.

احترام زيادي براي يكديگر قائل بوديم؛ وقتي سفره غذا باز بود، تا من سر سفره نمي‌آمدم، غذا نمي‌خورد، صدا مي‌زد: «سوسن خانم، سوسن جان، بفرماييد غذا ...».

گاهي وقت‌ها احساس مي‌كردم نكند اتفاقي براي حميدرضا بيفتد؛ قبل از شهادتش چند بار خواب ديدم كه او شهيد شده است؛ بيدار مي‌شدم و خدا را شكر مي‌كردم كه در كنارم است.

حدود 4 سال زندگي مشترك ما طول كشيد؛ روزهاي بسيار شيريني بود، آن قدر به هم وابسته بوديم كه وقتي او به مأموريت مي‌رفت، حوصله كاري نداشتم. شهيد سهيليان به گل و گياه علاقه داشت؛ پايين ساختمان را خودش گلكاري كرده بود.

دستش به كار خير بود؛ اگر مي‌خواست كار خيري انجام دهد، كسي متوجه آن نمي‌شد. تظاهر به خوبي نمي‌كرد. به قدري خوب بود كه شهادتش خيلي بر من سخت گذشت.

تصوير دوم از سمت راست؛ شهيد سهيليان

* آخرين ديدار

بعد از حمله صدام در شهريور 1359، شهيد سهيليان شب دير وقت به منزل رسيد؛ مادر حميدرضا هم چند روزي براي مهماني به منزل ما آمده بود؛‌ بعد از نماز صبح در حالي كه صداي هواپيماهاي عراقي ‌به گوش مي‌رسيد، او آماده شد و گفت: «الان مي‌روم مادرشان را به عزا مي‌نشانم»؛ او مثل قرقي رفت؛ رفتن همانا و ديگر او را نديدم بعد هم ما را از پايگاه كرمانشاه به تهران فرستادند.


در همان اوايل جنگ چند بار به شهيد سهيليان گفته بودند كه برو مرخصي پيش همسر و خانواده مجدداً در پايگاه حضور داشته باش، اما شهيد گفته بود: «الان اينجا بيشتر به من احتياج دارند». بعد از آخرين ديدار حتي يك بار هم تلفني باهم صحبت نكرديم.

اتفاقاً در ايامي كه از او خبر نداشتم، با منزل مادرش تماس گرفته بود، آنها گفته بودند خانه مادرم هستم، بعد من از منزل مادرم به سمت منزل مادر شوهرم حركت كرده بودم، با منزل مادرم تماس گرفته بود و در آنجا نبودم. به همين جهت نتوانستيم حتي براي آخرين بار باهم صحبت كنيم.

* روزي كه كمرم شكست

روز 21 مهر ماه روز تلخي براي من است؛ آن روز من، خواهر و خواهر شوهرم براي ديدار با اقوام به شمال رفته بوديم؛ تلفن منزلشان زنگ زد؛ گفتند: «به تهران برويم». هميشه به بچه‌هاي خواهرم مي‌گفتم: «دعا كنيد كه خدا پشت و پناه همه باشد از جمله بابا فريدون و عمو حميد». در مسير، بنده با دخترم «هانيه» و فرزند خواهرم جلوي ماشين نشسته بوديم. عموي شهيد هم رانندگي مي‌كرد. زن‌عمو و خواهر و خواهر شوهرم هم عقب ماشين نشسته بودند. وقتي به بچه‌ها مي‌گفتم دعا كنيد، خانم‌ها كه صندلي عقب ماشين نشسته بودند، گريه ‌كردند و من هم متوجه نبودم جريان چيست.

آخر شب كه به تهران رسيديم، منزل مادرشوهرم رفتيم. ديدم شوهر خواهرم جلوي در ايستاده است. در ذهنم مي‌آمد كه حميد شهيد شده است، اما نمي‌خواستم بپذيرم. وقتي وارد منزل مادرشوهرم شدم، خواهر شوهر و مادرشوهرم پريشان بودند. خواهر شوهرم را بغل كردم و گفتم: «چه شده است؟» گفتند: «چيزي نشده است، مي‌گويند حميد زخمي شده است» گفتم: «اين حرف‌ها را نزنيد».

آن شب شهيد سهيليان را در خواب ديدم. موهايش ريخته بود. صبح بيدار شدم، اما هنوز قبول نمي‌كردم كه براي حميد اتفاقي افتاده باشد. صبح برادرم تماس گرفت، بعد از احوالپرسي گفتم: «از حميد چه خبر؟» او گفت: «خواهر جان تو كه با خدا هستي، اگر هم يك وقت شهيد شود، او دوست داشته، نبايد ناراحت شوي»، گفتم «نه از اين حرف‌ها نزنيد». به اجبار اين موضوع را به من القا كردند.

يك روز بعد شوهر خواهرم پيكر شهيد سهيليان را پس از تشييع بزرگ در كرمانشاه با هلي‌كوپتر به تهران آورد. در تهران هم تشييع پيكر او انجام گرفت، طوري كه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي هم براي تشييع آمده بودند. آن روز جمعيت زيادي در پاستور حضور داشتند. نمايندگان مجلس به بنده تسليت مي‌گفتند و من هم مي‌گفتم: «به من تبريك بگويند كه همسرم شهيد شده است».

آن روز واقعاً احساس كردم كه شكسته شدن كمر يعني چه. بعداً به من گفتند پيكر حميد سوخته است. قبل از اينكه او را داخل قبر بگذارند با او صحبت مي‌كردم و مي‌گفتم «حميد جان رفتي و مرا تنها گذاشتي، شفاعت مرا هم بكن و از من راضي باش». بعد از شهادت حميد، همسر شهيد كشوري اوضاع روحي مرا پرسيد و به او گفتم: «يا باورم نمي‌شود يا اينكه خداوند صبر بزرگي به من داده است، تنها چيزي كه به من آرامش مي‌دهد اين است كه مي‌دانم جاي حميد خوب است وگرنه دوري خيلي سخت است».

بعد از شهادت سهيليان با خانواده شهدا به ديدار امام(ره) رفتيم، به ايشان گفتم: «براي شهيد من دعا كنيد»؛ ايشان دعا كردند و دست بر سر دخترم كشيدند.

اوايل شهادت حميد، خيلي به خوابم مي‌آمد. حتي قبل از اينكه خوابم ببرد، مي‌فهميدم كه امشب او را در خواب خواهم ديد. بعضي وقت‌ها در خواب مي‌فهميدم كه شهيد شده و بعضي وقت‌ها مي‌گفتم: «زنده‌اي، آمده‌اي؟!».

گريه‌هاي من در فراق حميدرضا مخفيانه بود؛ تا 3 ـ 4 ماه بعد از شهادت او، سرود «ملوانان، خلبانان، پيروز باشيد...» را كه از راديو يا تلويزيون مي‌شنيدم از خود بي‌خود مي‌شدم. البته فقط گرماي اشك را روي صورتم احساس مي‌كردم. بيان رويدادهاي آن روزها راحت است اما روزهاي سختي را پشت سر گذاشتيم.

* جمله‌اي از شهيد كه تسكينم مي‌داد

قبل از جنگ يكي از همكاران حميدرضا در غرب شهيد شد. ما به ديدن خانواده آنها رفتيم، بعد از ديدار به شهيد سهيليان گفتم: «الهي بميرم حميد، پيكر اين شهيد سوخته بود». حميد گفت: «موقعي كه روح از بدن جدا شود،‌ مهم نيست كه جسم بسوزد يا سالم بماند»، اين جمله هميشه در ذهنم بود. بعد از شهادتش وقتي فهميدم كه هلي‌كوپتر حميدرضا يك بار در آسمان يكبار هم در زمين منفجر شده و پيكر او سوخته است، اين حرف او تسكينم مي‌داد و سبب آرامش من مي‌شد. او مي‌گفت: «اگر من شهيد شدم گريه و زاري نكني» وقتي مي‌گفتم: «تو را خدا اين حرف‌ها را نزنيد» او مي‌گفت: «در اين دوره زمانه مرگ در بستر ننگ است».

تصوير نخست از سمت راست شهيد سهيليان و تصوير سمت چپ شهيد شيرودي

* روايت شيرودي از ناجي سر پل ذهاب

بعد از شهادت حميدرضا دوستانش خاطراتي از او برايم تعريف مي‌كردند. در اوايل جنگ شرايط سرپل‌ ذهاب خيلي حساس بود؛ اگر اين منطقه مثل خرمشهر از دست مي‌رفت ما بايد خيلي كشته مي‌داديم تا آن را به دست بياوريم؛ بعد از اينكه شهيد سهيليان به همراه خلبانان ديگر توانست سرپل ذهاب را نجات دهد،‌ خبرنگاران صدا و سيما ‌خواستند با او مصاحبه كنند؛ اما نپذيرفت.

بعد از شهادت حميدرضا، شهيد شيرودي براي من اين گونه تعريف مي‌كرد: «سهيليان كار مهمي انجام داده بود؛ دشمن سيم خاردارها را رد كرده بود؛ دستور داده بودند كه نيروها عقب‌نشيني كنند؛ سهيليان گفته بود، من نمي‌روم هيچ كس هم حق ندارد يك هلي‌كوپتر از اينجا به عقب ببرد. به ترتيب سهيليان، شيرودي و چند خلبان ديگر نشستند اين چند نفر با همان با هلي‌كوپتر مهمات پادگان را بر سر دشمن ريختند و سرپل ذهاب نجات پيدا كرد».

* تيرها را منحني شليك مي‌كرد

دوستان سهيليان مي‌گفتند: حميد در زدن هدف خيلي مهارت داشت، او وقتي روي هدف تمركز مي‌كرد، با شليك به صورت منحني، گلوله به هدف مي‌خورد. به او مي‌گفتيم: «حميد چگونه منحني شليك مي‌كني» او مي‌گفت: «من كاري نمي‌كنم تير را رها مي‌كنم و خداوند آن تير را بر سر دشمن مي‌زند».

او در ادامه تعريف مي‌كرد يكبار با حميد رضا به اهواز رفتيم، گفتم: «حميد اين تانك را به صورت منحني بزن» گلوله به تانك خورد و گفت: «من كه گفتم گلوله را شليك كنم، خدا بر سر دشمن مي‌زند». حميدرضا وقتي كاري مي‌كرد، مي‌گفت: «خداي من» و نمي‌گفت من.

او حتي در يك روز 54 تانك عراقي زده بود؛ يكي از دوستانش مي‌گفت: «او با يك تير، يك تانك را مي‌زد؛ تير هدر نمي‌داد».


* نيروهايش از او راضي بودند

بعد از شهادت حميدرضا، سربازان از او تعريف مي‌كردند و مي‌گفتند: «خيلي متواضع و مهربان بود؛ وقتي براي گرفتن مرخصي به اتاقش مي‌رفتيم، به احترام ما از جا بلند مي‌شد». يك بار هم بر حسب اتفاق يكي از سربازان را ديدم او وقتي فهميد همسر شهيد سهيليان هستم، گفت: «ما در جايي بوديم كه صعب‌العبور بود؛ او براي ما با هلي‌كوپتر غذا مي‌آورد».

* نذري كه بعد از شهادت ادا شد

او توجه زيادي به مردم محروم داشت؛ يك وقت‌هايي كه گوسفند قرباني مي‌كرديم، گوشتش را با شهيد سهيليان بين مردم محروم كرمانشاه تقسيم مي‌كرديم. وقتي حميدرضا به مأموريت مي‌رفت، نگرانش مي‌شدم؛ يك بار براي سلامتي سهيليان قرباني نذر كردم؛ اين نذرم ادا نشده بود كه بعد از شهادتش نذرم را ادا كردم و مثل گذشته بين مردم محروم تقسيم كردم.


* شهيد قول شفاعت داد

يك سال بعد از شهادت حميد، به كرمانشاه رفتم تا اسباب و اثاثيه منزل‌مان را به تهران بياورم. دايي‌ام ماشين باري داشت. منزل ما طبقه همكف بود. شيشه‌هاي منزل‌مان شكسته بود و گربه‌ها رفته بودند در اتاق. از بس اين گربه‌ها «كبوتر» و «يا كريم» آورده و آنجا خورده بودند، روي موكت قرمز رنگ پُر از پر كبوتر و موي گربه بود. با سختي اتاق را تميز كرديم.

همان روزها همسايه بالايي برايم تعريف مي‌كرد: در خواب ديدم شهيد سهيليان آمده است و مي‌خواهد نماز بخواند.

گفتم: آقاي سهيليان آمده‌ايد اينجا نماز بخوانيد؟

آقا حميد گفت: مي‌دانيد كه سوسن آمده و اثاث‌ها را جمع كند؟ به همين خاطر من آمده‌ام او را كمك كنم.

پرسيدم: راست مي‌گويند كه شهيد 40 نفر را شفاعت مي‌كند؟

آقا حميد گفت: بله، هر كسي كه راه خدا را برود، شفاعت مي‌كنم.

پرسيدم: سوسن خانم را هم شفاعت مي‌كنيد؟

آقا حميد گفت: سوسن خانم كه براي خودش يك باغ دارد.


* گمنامي شهيد سهيليان

شهيد سهيليان در اين سال‌ها گمنام بود؛ با توجه به اينكه در جريان سرپل ذهاب وقتي مي‌خواستند با او مصاحبه كنند، از مصاحبه امتناع كرد چون مي‌خواست گمنام بماند، پيش خود احساس مي‌كردم كه در طول اين سال‌ها حرفي از او نزنم؛ در حالي كه اسم و رسم شهدا نبايد در غفلت بماند.


منبع: خبرگزاري فارس






به خبر امتیاز بدهید:
امتیاز : rating




  نظرات