متن خبر

گفتگو با مريم تندگويان، فرزند شهيد محمدجواد تندگويان:

در فراغ پدر قرآن مونسم شد
«من از 2 سالگي تا 14 سالگي منتظر بازگشت پدرم بودم دوران سختي را سپري كردم. امروز كه جنگ پايان يافته و آب‌ها از آسياب افتاده است شايد كسي بپرسد:


تاریخ : 1392/10/9 14:32:0
تعداد بازدید : 1205 نفر
نسخه چاپی: print

به چه دليل يك وزير بايد به استقبال آن همه خطر برود؟ واقعيت اين است كه اين كار وظيفه بود. انجام وظيفه به هنگام خطر جايي براي اين گونه سۆال‌ها باقي نمي‌گذارد. اگر غير از اين بود جاي پرسش و تعجب بود!» اين‌ها صحبت‌هاي مريم تندگويان فرزند شهيد محمدجواد تندگويان وزير نفت كابينه شهيد رجايي است كه در سال‌هاي اول جنگ به اسارت بعثي‌ها درآمد و پس از سال‌ها، تنها پيكر پاك او به ميهن بازگشت.

در مطلب پيش رو، خاطراتي از زبان دو فرزند دختر شهيد تندگويان ارائه مي‌كنيم كه شايد برايتان بيشتر نمودار شود كه چه انسان‌هاي بزرگي براي حفاظت از اين خاك و دين و ناموس اش مردانه ايستادند؛ بي هيچ ادعايي.

مريم تندگويان متولد سال 1357 و هم اكنون در مديريت اكتشاف مشغول به كار است. وي مي‌گويد: خاطراتي كه از پدرم نقل مي‌كنند و مخصوصاً وقايعي كه جناب آقاي مهندس سيد حسن سادات بيان كرده‌اند، عميقاً مرا با روحيات پدرم پيوند مي‌دهد كه چند نمونه آن از اين قرار هستند: پدرت غالباً سر به زير داشت ولي هر بار نگاه مي‌كرد، تبسمش با آن چشم‌هاي براق انسان را مجذوب خود مي‌كرد. آنچه در پدرت بيشتر به چشم مي‌خورد، روحيه شاد، نجابت، صداقت در گفتار، صفا و خلوص و بالاخره آگاهي او از قرآن بود كه به مناسبت هر سخني آيه‌اي از قرآن را شاهد مي‌آورد.

زندگي ساده و بي آلايش او جايي براي انتقاد باقي نمي‌گذاشت. از ويژگي‌هاي شاخص اين شهيد بزرگوار اين بود كه تحصيل كرده، كارآمد، مدير، باهوش بود، او قبل از پيروزي انقلاب در زندان ساواك تحت شكنجه‌هاي آن ملعونان واقع شده بود.

به عنوان مهندسي كارآزموده و سپس مديري متخصص، متعهد و انقلابي، شجاعانه به ميان درياي مشكلات مي‌رفت. خلوص نيت و افتادگي او در حدي بود كه هيچ گاه خود را مطرح نمي‌كرد. پس از پيشنهاد جدي وزارت نفت و در آخرين مراحل انتخاب او براي اين سمت، او دو نفر ديگر را از خود شايسته‌تر دانسته بود و اصرار داشت كه آن دو بر او مقدمند.

زمان به سرعت مي‌گذشت

روزي كه وزارت او در مجلس مطرح شد، جنگ شروع شده بود. در همان جلسه رأي آورد و بلافاصله كار را شروع كرد. زمان به سرعت مي‌گذشت دشمن به شدت به تأسيسات نفتي حمله مي‌كرد. كارهاي بسياري براي حفظ پرسنل صنعت نفت و تأسيسات مي‌بايست انجام مي‌گرفت. كارها شبانه روزي بود. حتي رفتن به منزل و ديدن خانواده نيز مفهومي نداشت. صنعت نفت ايران در معرض بزرگ‌ترين خطر در طول حيات خود قرار داشت. زماني كه ايران مورد تهاجم قرار گرفت، آمادگي دفاع از صنايع نفت و گاز، پتروشيمي در حد بسيار پايين بود. اصولاً اين تأسيسات براي شرايط صلح طراحي شده بود.

من با محبت او هم‌نشين هستم و محبتش در دلم مي‌جوشد. ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين. قرآن مونس من شد و از خواندن آن لذت مي‌برم

تأسيسات نفتي پدافندي نداشت. از اين رو حضور و كار در اين شرايط عملياتي (كه تماماً در فشار بالا و دماي بالا كار مي‌كنند) خطر مرگ را در بر داشت. پدرم با آگاهي از اين دشواري‌ها و خطرات كه سرانجام هم به شهادت او منجر شد، مسئوليت وزارت را پذيرفت! وقتي پالايشگاه آبادان از كار افتاد بيش از 55 درصد توان پالايشي كشور از بين رفته بود. شبكه پخش و توزيع نفت نيز عملاً از كار افتاد.

قسمت عمده ذخاير فراورده‌هاي نفتي در آبادان قرار داشت. علي رغم مشكلات زياد با تمهيداتي فراورده‌هاي نفتي ذكر شده در مدت كمي به شهر ماهشهر منتقل و سپس به اهواز و از آنجا به تهران منتقل شود. اين عمليات چند ماهي طول كشيد كه اين موضوع يكي از دلايل سفرهاي پدرم به آبادان بود.


تأمين سوخت كشور دچار مشكل شد

با از كار افتادن پالايشگاه آبادان، رساندن سوخت به محدوده‌اي كه سوخت آن مناطق از اين طريق تأمين مي‌شود دچار مشكل شد. كشور با مشكل سوخت رساني مواجه شد. به اين دليل هر امكان بررسي شد تا توان توليد و توزيع مواد نفتي در سطح كشور افزايش يابد. از جمله تعدادي افراد كارآمد به مشهد و خانگيران اعزام شوند تا كاستي‌هاي پالايشگاه خانگيران را بررسي نمايند. آن شهيد هم در سفري به آنجا رفت.

بعد از جلسه‌اي كه با حضور وزير و كارشناسان تشكيل شد نتيجه آن شد كه پالايشگاه فعلاً قابل راه اندازي نمي‌باشد اما نتايج آن جلسه در پيشرفت بعدي پروژه موثر بود. يك سال بعد پروژه 20 درصد پيشرفت داشت. در سفر بعدي به مشهد پدرم از راه زميني به تهران بازگشت؛ و در راه بازگشت از هر ايستگاه تلمبه خانه بازرسي كرد. در اين سفر پدرم به همراه چند تن از مسئولان به ستاد شركت نفت اهواز رفتند.

در جلسه‌اي مشترك با مديران مستقر در منطقه، حاج حدادي كه شب قبل از آبادان آمده بود از درد و رنج كاركنان پالايشگاه آبادان سخن گفت و بر اين نكته تأكيد كرد كه گلوله باران و بمباران پالايشگاه و شهر آبادان قطع نمي‌شود. او شديداً علاقه‌مند بود تا دوباره به آبادان براي سركشي برود. در حين همين سفر آخرش به آبادان، خبر آمد كه پدرم را گرفته‌اند.

قرآن مونسم شد

تمام كودكي و نوجواني‌ام با حسرت نداشتن پدر طي شد. مادرم مي‌گويد: وقتي 2-3 ساله بودي كفش‌هاي او را بغل مي‌كرد و كنار در انتظار پدرت را مي‌كشيدي. اين سال‌ها را با سرودن شعر، دردهايم را التيام دادم. قشنگ‌ترين خاطرات كودكي‌ام با خاطراتي بود كه پدربزرگ و مادربزرگم از پدر نقل مي‌كردند. از اخلاق خانواده دوستي‌اش، صميميت و محبت او مي‌گفتند و در نظرم پدر اسطوره‌اي از خوبي‌هاست. نه چون پدرم است، بلكه رفتار او مرا مجذوب خود كرده است.

من با محبت او هم‌نشين هستم و محبتش در دلم مي‌جوشد. ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين. قرآن مونس من شد و از خواندن آن لذت مي‌برم. مادربزرگم گاهي خيره به من مي‌نگريست. وقتي مي‌پرسيدم موضوعي پيش آمده او مي‌گفت تو بسيار شبيه پدرت هستي. تو را كه مي‌بينم، انگار جواد را مي‌بينم و من هم همچنان بي حركت مي‌نشستم تا او بتواند در خاطرات خود با پسرش دل‌تنگي‌هايش را التيام بخشد.

ديگران مي‌گويند من فرد بامحبتي هستم. نمي‌توانم از ديدن و يا شنيدن كوچك‌ترين بي عدالتي در اطرافم تاب بياورم. صميميت در رفتار را هم مي‌گويند از او به ارث برده‌ام. هنوز هم تعدادي از ايثارگران كه آن شهيد بزرگوار را مي‌شناسند با من در تماس هستند و از بي مهري‌هاي زمانه و بي تفاوتي برخي مسئولان گلايه مي‌كنند و بنده با ايمان و توكل بر خدا كه پيشه همه شهداي ما بوده است به آن‌ها اميد آينده روشن مي‌دهم. ما بايد به دستاوردهايي كه پدران شاهدمان به ارمغان آورده‌اند، افتخار كنيم، آن‌را حفظ كرده و چونان گذشتگان از جان عزيزتر بداريم.


منبع: سايت تبيان






به خبر امتیاز بدهید:
امتیاز : rating




  نظرات