متن خبر



اهميت بيت المال در سيره ي شهدا
شهيد حاج محمّدرضا قدمي سراسر زندگي اش را به اخلاص گذراند. علي رغم اينكه به عنوان مسؤول جهاد بود و امكانات زيادي در اختيار داشت از آن استفاده ي شخصي نمي كرد.


تاریخ : 1392/10/9 14:10:0
تعداد بازدید : 1033 نفر
نسخه چاپی: print

بايد از آن خوب نگهداري كرد!

شهيد حاج محمّدرضا قدمي

شهيد حاج محمّدرضا قدمي سراسر زندگي اش را به اخلاص گذراند. علي رغم اينكه به عنوان مسؤول جهاد بود و امكانات زيادي در اختيار داشت از آن استفاده ي شخصي نمي كرد. حساسيت زيادي روي مصرف اموال و اعتبارات دولتي داشت و در درجه ي اوّل خودش اين نكته را به شدّت رعايت مي نمود و نسبت به استفاده ي شخصي ديگران از امكانات بيت المال حساسيت بالايي داشت. همواره بخشنامه ها و مسائل مالي را به شدت كنترل مي كرد.

روز اوّلي كه به شهرستان «خاش» آمده بود، يكصد و پنجاه هزار تومان پس انداز داشت و به همكاران مي گفت: «اگر شما ماشين فروشي سراغ داريد به من آدرس دهيد. چون مي خواهم با اين پول يك ماشين بخرم تا از ماشين جهاد استفاده نكنم.»

و اين حرف را بارها مطرح كرد. گويي از اينكه اجازه ي استفاده از ماشين جهاد را به او داده بودند، ناراحت بود و نمي خواست از آن استفاده كند.

با اينكه همسرش هم كارمند آموزش و پرورش بود، بعد از چند سالي كه از اين ماجرا مي گذرد، در زمان شهادت باز فقط همين مبلغ يك صد و پنجاه هزار تومان در حسابش موجود بود.

در ايّام تابستان خانواده اش را به شهرستان شيراز مي فرستاد تا وقت زيادتري را براي كاركردن و انجام تعهّدات در مقابل مردم منطقه داشته باشد. در شرايطي كه همكاران مهاجر از غذاي خوابگاه جهاد استفاده مي كردند، امّا ايشان هيچ وقت راضي به اين كار نمي شد. او حتّي الامكان در روز يك وعده غذاي گرم مي خورد و اغلب اوقات غذاي او نان پنير و سبزي و تخم مرغ بود.

آنقدر غرق كار و خدمت به مجروحين بود كه كمتر اوقات فراغت داشت. اگر فرصتي پيش مي آمد به ديدن پدر و مادر بستگان و همكاران مي رفت، قسمتي از وقت خود را صرف مصاحبت با بچّه هايش مي نمود. به مطالعه ي كتب مذهبي مي پرداخت. حتّي براي اينكه دوستي خويش را به همكاران ثابت كند در برنامه هاي ورزشي آنها از قبيل مسابقات فوتبال و صعود به قله ي تفتان شركت مي كرد. حتّي براي كوه نوردي، فرزندان خردسال خويش را هم با خود مي برد. همكاران شهيد قدمي درباره ي اوقات فراغت او اينگونه نقل مي كنند: «در يك روز كه به اتّفاق شهيد قدمي و همكاران بهسازي جهاد، به منطقه ي «تفتان» مي رفتيم، با توجّه به اين كه خطر طعمه ي سيل شدن هم بود، شهيد «قدمي» از ماشين پياده شد و پاچه هاي شلوارش را بالا زد و داخل رودخانه شد تا ببيند كه عمق آب چقدر است و وضعيت بستر رودخانه چگونه است. وقتي كه به او مي گفتيم: «حاجي با ماشين از رودخانه عبور مي كنيم.» مي گفت: «اين كار درست نيست اين ماشين از اموال بيت المال است كه در دست ما امانت است. بنابراين بايد از آن خوب نگهداري كرد.» (1)


آن را قرض گرفته بودم!

شهيد سيّد حسن فلاح هاشميان

در پادگان آموزشي شهيد مدني كاشمر، مانور طرح قدس انجام مي شد و براي حمل و نقل به كاميون نياز داشتند. حسن آقا گفت: «آقاجان! آمدم كه كاميون شما را ببرم.»

گفتم: «مي داني كه روغن موتور جيره بندي است و روغن ماشين را عوض نكرده ايم؛ سهميه ي روغنمان هم تمام شده است. كاميون را به شرطي مي دهم كه از اوّل بيست ليتر روغن موتور گير بياوري تا روغنش را تعويض كنيم.

پذيرفت و خيلي زود با بيست ليتر روغن برگشت. ماشين را بعد از تعويض روغن برد و سه روز بعد با تمام شدن كارشان آورد.

چند روز بعد صد ليتر حواله ي روغن موتور كاميون را دادند. آن را به حسن آقا دادم تا برود روغن ها را تحويل گيرد، وقتي برگشت، هشتاد ليتر آورد گفتم: «حواله صد ليتري بود؛ بيست ليتر ديگرش كو؟»

گفت: «بيست ليتر آن را كه قبل از مانور قرض گرفته بودم، پس دادم.» (2)



سه كيلومتر را پياده رفتيم!

شهيد عبدالله زمانپور

ما يك باغ زردآلو داشتيم. يكبار او رو به من كرد و گفت: «آقا رضا! پس كي اين باغِ شما بار مي دهد تا بياييم و دلِي از عزا درآوريم؟»

گفتم: «هر وقت بار داد خبرتان مي كنم.»

وقتي درختها به بار نشست، عبدالله را خبر كردم. يادم است آن لحظه سوار ماشين جهاد بوديم و از سر سه راهي كه به باغمان منتهي مي شد، مي گذشتيم. همه ي بچّه ها به اتّفاق گفتند: «بپيچ به طرف باغ.»

عبدالله زد روي ترمز و نگه داشت. آن گاه رو به جمع كرد و گفت: «اگر با ماشين جهاد مي خواهيد برويد، من نيستم.»

گفتيم: «پس چه كار كنيم؟»

گفت: «ماشين را مي گذاريم همين جا و پياده مي رويم»

همه قبول كرديم، هر چند از سر جاده تا باغ سه كيلومتر راه بود!

عبدالله در حفظ بيت المال به قدري مقيّد بود كه هميشه از خودش براي بيت المال خرج مي كرد نه از بيت المال براي خودش! (3)



نمي توانم با اين خودرو شما را برسانم!

شهيد حسين سبحاني

براي بيرون رفتم از منزل آماده شده بودم كه حسين با ماشين سپاه به خانه رسيد. در حالي كه مي رفت تا از كمد مداركش را بردارد، پرسيد: «به جايي مي روي؟» گفتم: «مي خواهم به ميدان باغمزار (امام سيّد حمزه) بروم. اگر ممكن است با تو مي آيم.»

گفت: «زهرا جان! ببخشيد! نمي توانم با خودرو سپاه شما را برسانم.»

من هم با تاكسي رفتم. عصر كه حسين به خانه برگشت، باز هم عذرخواهي كرد كه ناراحت نشده باشم. (4)

صبر مي كنم تا نوبتمان برسد!

شهيد محمّد يزداني

مدّتي بود كه محمّد مشغول ساختن خانه بود. ساختمان هم آماده ي آهن ريزي شده بود، اما ناگهان كار را تعطيل كرد. علّت آن را كه پرسيدم، گفت: «منتظر آهن هستم.» گفتم: «پدرتان آهن فروش عمده ي كاشمرند: شما كه نبايد در انتظار نوبت آهن بمانيد.» گفت: «خانم جان! درست است كه پسر آهن فروش شهريم؛ امّا آن آهن ها از مردم است. ما مي خواهيم زير سقف اين خانه نماز بخوانيم و زندگي كنيم؛ مگر بندگي خدا با آهن غصبي ممكن است؟»

گفتم: «خوب حالا از سهميه ي آهن حاج آقا سقف را بپوشانيم، نوبت آهنمان كه رسيد آنها را به ايشان برمي گردانيم.»

گفت: «اين كار را هم نمي كنم. صبر مي كنم تا نوبتمان برسد.» (5)



نه! اينهمه خرج روي دست دولت نمي گذارم!

شهيد عباس مطيعي

هر دو برادر پرفسور بودند. به آنها پرفسور صميمي مي گفتند. يكي توي بيمارستان هاي ايران خدمت مي كرد، يكي هم تو آلمان بود. خدا خيرشان بدهد. هر دوي آنها اهل خدمت بودند.

آني كه در ايران بود مجروح ها را عمل مي كرد. كساني هم كه در ايران امكان درمانشان نبود مي فرستاد آلمان پيش برادرش. برادرش هم گاهي مي آمد ايران. او هم مجروح ها را ويزيت مي كرد.

پزشكان از درمان شهيد مطيعي در داخل نااميد شده بودند. سپاه نامه اي نوشت به پرفسور صميمي. در آن نامه تأكيد كرده بود سلامت عباس در هر جاي كره خاكي كه دست يافتني است، كوتاهي نكنيد. هزينه اش را مي پردازيم!

پرفسور معالج، اعزام به خارج را مشروط به نظر مساعد برادرش كرد. برادرش از آلمان آمد. نقطه به نقطه، دست و پا و كمر عباس را معاينه كرد. نقاط را علامت مي گذاشت و چيزهايي روي كاغذ مي نوشت. بعد از تمام شدن معاينه گفت: «در حال حاضر راه درماني به نظرم نمي رسد. ولي چون سپاه خيلي روي شما تأكيد دارد مي نويسم بروي آلمان براي فيزيوتراپي.»

لبخندي زد و گفت: «دكتر با فيزيوتراپي ممكنه خوب بشم!»

دكتر گفت: «نه، خوب نمي شي ولي در آلمان وسايل فيزيوتراپي خوبي وجود دارد!»

محكم گفت: «نه! پروفسور من آلمان نمي روم. اين همه خرج روي دست دولت نمي گذارم!»

معاينه پرفسور تمام شد. مي خواست برود گفت: «كاري نداري جوان؟»

گفت:

- «چرا. پرفسور شما با اين تخصصتان چرا نمي آييد ايران؟»

- «راستش توي آلمان من هر روز چندين عمل انجام مي دهم. اگر برگردم ايران دستم بسته مي شود. آنجا هم به ايراني ها خدمت مي كنم و همين برايم شيرينه!»

- «آقاي پرفسور شنيده ام در آلمان پيوند اعصاب و نخاع را در مراحل آزمايشي شروع كرده ايد!»

- «بله! خدا كند بتوانيم كارهايي را انجام بدهيم!»

- «بنده حاضرم بدنم را در اختيار شما بگذارم تا شما آزمايشهايتان را روي من انجام بدهيد. از هيچ چيز هم خوف ندارم!»

پرفسور در حالي كه گريه مي كرد خداحافظي كرد. (6)



قانع باشيد

شهيد اسماعيل قهرماني

آن اوايل، اسماعيل مسؤول تداركات سپاه گنبد بود و من هم شغل آزاد- مغازه ي جوشكاري- داشتم. يك روز به من گفت: «مقداري كار جوشكاري و آهنگري در سپاه داريم، شما بيا انجام بده.»

ما رفتيم پانزده روز براي سپاه كار كرديم. روز آخر كه خواست مزدم را بدهد، ديدم خيلي چانه مي زند. گفتم: «كاري ندارد، شما اين قيمتي را كه من گفتم، در نظر داشته باش؛ از چند جاي ديگر هم قيمت بگير.»

ايشان با تلفن از چند نفر قيمت كار را گرفت. ديد خيلي بيشتر از آن مبلغي است كه من گفته ام؛ ولي باز ديدم كمتر از مبلغي كه من گفته بودم به من مزد داد. من ناراحت شدم و گفتم: «شما سپاهي هستيد و بايد براي سپاه كار كنيد؛ من كه تعهدي ندارم و شغلم آزاد است.»

ايشان در جوابم گفت: «الان همه ي نهادهاي مملكت احتياج به كمك و همياري دارند. از اين گذشته، اين پولي كه دست من است، از بيت المال است و من كه دارم اين را خرج مي كنم، بايد خيلي مواظب باشم و شما هم به همين كه دادم، قانع باشيد.» (7)




چرا از بيت المال استفاده ي شخصي مي كني؟

شهيد عبدالله زمانپور

عبدالله خيلي وارسته بود و ما هميشه خودمان را با او هماهنگ مي كرديم.

در همه ي امور سعي مي كرد آداب حسنه را رعايت كند. به مستحبات پايبند بود و از مكروهات پرهيز مي كرد.

بچّه ها در حين غذا خوردن، اغلب وسطهاي نان را مي خوردند و كناره ها مي ماند. چند روزي بود كه مي ديديم ديگر از كناره هاي نان خبري نيست.

اين براي من معمايي شده بود. تا اينكه يك روز وقتي سفره باز شد، خوب مراقب اوضاع بودم. همچنان بچّه ها وسط نان را مي خوردند و كناره ها را باقي مي گذاشتند. اما عبدالله فقط كناره هاي آن را مي خورد.

يكابر سوار بر ماشين جهاد، از مقابل ايستگاهي صلواتي مي گذشتيم. بچّه ها گفتند برويم چيزي بخوريم و گلويي تازه كنيم. عبدالله پاسخ داد: «اين كاري كه ما مي خواهيم انجام دهيم شخصي است و هيچ ربطي به جهاد ندارد. پس دليلي ندارد كه براي كار شخصي از وسيله ي بيت المال استفاده كنيم. پياده مي رويم.»

عبدالله به رعايت حقوق بيت المال اهميت زيادي مي داد. براي حفظ بيت المال از آبروي خويش مايه مي گذاشت. بچّه ها مي گفتند كه در يك روز تعطيل به اتفاق ايشان از خياباني مي گذشتيم، ناگهان چشممان به يك ماشين دولتي خورد. راننده، خانواده اش را سوار كرده بود و در شهر مي گشت.

عبدالله وقتي اين صحنه را ديد، جلوي ماشين را گرفت و گفت: «امروز روز تعطيل است و همه ي اداره ها تعطيلند. شما به چه مجوزي اين ماشين را به كار انداخته اي؟ چرا از اموال بيت المال استفاده ي شخصي مي كني؟»

در نظر عبدالله، منكرات، كوچك نبودند. او منكرات را از موقعيت اجتماعي خودش نيز بزرگتر مي ديد. (8)



ماشين كو؟

شهيد مهدي عاصي تهراني

ماه مبارك رمضان بود. او كه سرپرست جهاد ورامين بود، هر روز قبل از ظهر به ورامين حركت مي كرد و تا اذان ظهر خودش را به جهاد شهر ري مي رساند، ماشين جهاد را آنجا مي گذاشت و به خانه مي آمد.

يكي از اين روزها ما منزل پدرم بوديم و منزل ايشان نزديك سه راه ورامين است. من به آقا مهدي گفتم: «موقع برگشت بيا دنبال ما.»

وقتي ايشان آمد ديدم كه بدون وسيله آمده از ايشان سوال كردم: «ماشين كو؟»

ايشان گفت: «رفتم ماشين را گذاشتم جهاد مي رويم سر خيابان سوار ماشين راه مي شويم و مي رويم منزل. من از ماشين بيت المال استفاده ي شخصي نمي كنم.»

اين در حالي بود كه اگر از ماشين بيت المال در اين مسير استفاده مي شد به دليل نزديكي منزل با جهاد هيچ مسير اضافه اي طي نمي شد. (9)

اهميت به بيت المال

شهيد حسن امامدوست

شهيد امامدوست در اوقات فراغت بيشتر قرآن مي خواند، او خودش را وقف اسلام و انقلاب كرده بود و در مرخصي هم كه بود كارهاي سپاه را انجام مي داد، او به اموال بيت المال اهميت مي داد. در زاهدان من دژبان بودم و امامدوست مدير داخلي بود، هر ماشيني كه مي آمد، بايد به او گزارش مي دادم. چنانچه براي كار شخصي مي رفت حتي اگر فرمانده هم بود از خروج ماشين جلوگيري مي كرد و با خواندن آيه و روايت، افراد را متقاعد مي كرد كه نبايد از اموال بيت المال استفاده ي شخصي كنند. (10)



خودكار بيت المال

شهيد مهدي باكري

شايد تنها باري كه سرم داد زد، به خاطر بيت المال بود. كشاورزها كنار جاده ي اهواز- دزفول، كاهو و گل كلم و سبزي جات مي گذاشتند، مي فروختند. مهدي مدام رفت و آمد داشت. گفت اگر سبزي، چيزي لازم دارم بنويسم، از آن جا بخرد. خودكارش گوشه ي اتاق بود، برداشتم كه بنويسم، يك دقعه داد زد: «آن خودكار را بگذار سرجايش.» گفت: «از خودكار خودمان استفاده كن. آن مال بيت الماله، نه استفاده ي شخصي.» ترسيدم. فكر كردم چي شده من فقط مي خواستم اسم چند تا سبزي را بنويسم؛ همين. گفتم: «تو ديگر خيل سخت مي گيري.» تا آمدم از فلان و بهمان بگويم، گفت: «به كسي كار نداشته باش. ما بايد ببينيم حضرت علي و امام چه طور زندگي مي كنند.» (11)


منبع: سايت راسخون






به خبر امتیاز بدهید:
امتیاز : rating




  نظرات