متن خبر



بوسه‌اي كه رهبري بر دست يك جانباز زدند
رسيدم خدمت آقا و جلوي ايشان زانو زدم، دست زخمي‌ام را، هر دو دستم را بردم خدمت حضرت آقا و سلام كردم. گفتم: آقا من بيشتر از درد جنگ، درد شهادت دارم، دعا كنيد شهيد بشويم.


تاریخ : 1392/6/19 8:44:0
تعداد بازدید : 888 نفر
نسخه چاپی: print

بعضي از مواقع اشاره نوشتن براي يك مطلب بي‌فايده و البته خيلي سخت است. به خصوص آنكه براي مطلبي كه نگارنده آن خود نويسنده قهار و جانباز دليري باشد.

***

خيلي درد داشتم، دردجانسوز دردي كه ديگر به كلافگي رسيده بودم. همه وجودم سخت در درد پيچيده بود. ديگر از از درد تركش ها بريده بودم. وقتي مي گويم درد، دردي نيست كه با يك آمپول و قرص و درمان سطحي تسكين پيدا كند، درد جانسوزي كه كلمات از نوشتن باز مي مانند، به هركجا كه رفتم گفتند راه درمان‌تان، تنها در كشور آلمان و ديگر دنبال اين دكتر و آن كلنيك نباش، گفتند برو خارج، برو آلمان، برو بنياد شهيد بگو حال خرابت را درمان كنند.

رفتم و هر چه به اين سو و آن سو زدم نشد، ناچارا دست به دامان نماينده مجلسي شدم كه خيلي با بنياد شهيد ارتباط نزديكي داشت، درد دلم را گفتم و حال خراب مرا كه ديد، فهميد كه خيلي به تنگ آمده ام.

مرا به يك جائي معرفي كرد و آنجا به بنياد شهيد و بنياد شهيد با هزار برو بيا مرا فرستاد كميسيون پزشكي. 45 روز در پايتخت ماندم تا همه چيز به نوعي آماده شد. رفتم كميسيون پزشكي و برنامه‌ها داشت كم‌كم رديف مي‌شد كه بناست بروم براي درمان به آلمان، واقعا همه چيز آماده شد، رفتيم بيمارستان و يك دوره ديگر باز كميسيون نهائي و چند وقتي دربدري و تقريبا اين ماجرا هشت ماه طول كشيد و كار اعزام صدرصد درست شد.

روزي كه بنا بود بروم دنبال برنامه هاي نهائي، جلوي در ساختمان بنياد شهيد، همان نماينده مجلس با (شهيد)حاج داوود كريمي خوردند به پست من، سلام و عليك و روبوسي و حاج داوود را براي اولين بار بود كه مي‌شناختم، آشنا شديم. آن نماينده مجلس كه واسطه كار بود همراه حاج داوود با هم وارد آسانسور شديم. نامه را نشان نماينده دادم و خيلي تشكر كردم كه لطف تان را فراموش نمي‌كنم، حاج داوود نامه را گرفت، نگاهي به من كرد و دستم را گرفت، نامه در دست ديگرش، دستم را محكم فشرد، از آسانسور خارج شديم. داخل اتاقي رفتيم و حاج داوود، ته قصه را كه فهميد، فقط يك حرف كوتاه و غريبانه‌ائي به من گفت.

گفت: ببينم تو بيشتر درد جنگ داري يا درد شهادت؟

من يك حال عجيبي شدم، خدايا اين چه حرفي است كه مي‌گويد!

گفتم: حاجي معلومه كه بيشتر درد شهادت دارم تا درد جنگ. حاجي گفت: به خودت بيشتر فكر كن، بيشتر درد جنگ داري يا درد شهادت؟

دوباره گفتم: درد شهادت.

گفت: مرد حسابي كسي كه اين مسير الهي را طي كرده و بعد افتاده به اينجا كه حس ميكنه درد شهادت داره، بعد ميره دنبال پارتي و اين و آن را ديدن كه اي واويلا من درد جنگ دارم من را بفرستيد آن سر دنيا و درمان كنيد. واقعا تو اين را نفهميدي يا نه خودت را داري سر كار مي گذاري.

گفتم: حاجي به خدا نه، اينطور نيست من واقعا بيشتر درد شهادت دارم.

لبخندي زد و مجوز و برگه اعزام درمان خارج از كشور را آتش زد و خاكستر شد و ريخت از پنجره بيرون، باد خاكستر را به هوا مي غلطاند و من هاج واج نگاه مي‌كردم، نگاه كردم و ديدم اصلا درد ندارم. ديدم حال خيلي خوشي پيدا كردم، ديدم آدم ديگري شدم ديدم حق با حاج داوود است من بيشتر درد شهادت دارم و خودم جاي دردها رو قاطي كردم.

بدون هيچ ناراحتي برگشتم شهر و ديگر يك بار هم براي درمان به هيچ دكتري مراجعه نكردم.

اين ماجرا گذشت و دو سال قبل در يك ديدار خصوصي خدمت مقام معظم رهبري رسيدم. همراه برو و بچه هاي امتداد بود. رضا مصطفوي، حميد داود آبادي و ...

آنجا يك اتفاقي افتاد، جمع بسيار خودماني. همه جمع شايد كمتر از بيست نفر بوديم. تيم ما شش هفت نفر بود كه حاج حسين يكتا بلند شد خدمت حضرت آقا، بچه هاي امتداد را يكي يكي معرفي كرد. اسم همه را گفت و اصلا اشاره به من نكرد، خيلي ناراحت شدم. آخر نام هركدام از بچه ها را كه مي گفت؛ آقا لبخندي ميزد و آن فرد بلند مي شد به آقا سلام مي‌كرد. توي مجلس تيم هاي ديگر هم بودند، يادم هست علي مطهري هم بود. از افغانستان هم بودند، خلاصه همه خدمت آقا با معرفي خودشان، عرض ارادتي كردند و آقا براي شان لبخندي زد.

من داشتم مي سوختم، آخه اين چه سرنوشتي است، هم از قافله شهادت مانده و از بيت حضرت اقا رانده، عجبا مگر مي شود، انتهاي جلسه بود كه از وسط جمع بلند شدم و هاج و واج رفتم سمت حضرت آقا و گفتم اگر اين فرصت بزرگ را از دست بدهم، ديگر هرگز نصيب من نمي شود.

حتي يك هفته قبل كه بنا بود برويم مانده بودم كه حال رسيدم خدمت آقا من اولين كلمه ائي كه بگويم چيست؟ دلم داشت به آسمان مي چسبيد. خدايا حالا دارم ميرسم خدمت آقا.

رسيدم خدمت آقا و جلوي اقا زانو زدم، دست زخمي ام را، هر دو دستم را بردم خدمت حضرت آقا و سلام كردم. گفتم: آقا من بيشتر از درد جنگ درد شهادت دارم، دعا كنيد شهيد بشويم.

آقا يك جوري، يك كاري كرد، سرش را پائين آورد و دست زخمي ام، كف دستم را بوسيد.

گفتم: آقا جون من، مولاي من، آقا دعا كن شهيد بشويم... من مي‌خوام شهيد بشم...

حس غريبانه ائي ريخت توي دلم و بغض گلويم را فشرد و هق هق گريه هام بالا گرفت.

حضرت آقا دستي كشيدند بر سرم و دست زخمي ام را محكم فشردند.

گفتند: انشالله به آروزي تان خواهي رسيد.

گفتم: حضرت آقا من مي خوام كه شهيد بشوم.

لبخندي زدند و گفتند: انشالله، انشالله ...

پس از آن ماجرا ميدانم رسالتي كه اكنون بر شانه من است روزي پايان خواهد پذيرفت و منتظرم تا آن وعده الهي محقق گردد و به همرزمان شهيد خود ملحق بشوم، انشالله و (آمين).


منبع: خبرگزاري فارس






به خبر امتیاز بدهید:
امتیاز : rating




  نظرات


موضوع: نظر جدید نام نظر دهنده: ناشناس زمان ارسال: 18/09/2013 01:40:57 ب.ظ کجارفت تاثیرسوزدعا کجایندمردان بی ادعا التماس دعاازشماکه بقیت السلف هستید